محمد بن على بن محمد شبانكاره اى
233
مجمع الانساب ( فارسى )
استماع مىافتد چيزى نيست و بدين معنى راضى بود كه تجار از بلاد خراسان و ماوراء النهر آمدندى و راهها ايمن بودى . پس چنان كه ذكر رفت سه بازرگان از بلاد ماوراء النهر از شهر خوارزم يكى را نام احمد خجندى و يكى احمد بانجيح و يكى پسر امير حسين متاعهاى خوب برگرفتند و روى به اردوى چنگيز خان نهاده و چنگيز خان راهها چنان ايمن داشته بود كه بازرگانان تا اردوى او كه حدود ايميل و سلنگاى بود بىزحمت بيامدندى . اين سه كس اول روز كه رسيدند بارهاى ايشان به چنگيز خان عرض كردند . جامههاى احمد بانجيح پسند كرده فرمود كه بها كن . آن نادان قيمت يك تانسيج كه به صد ارزيدى به هزار گفته چنگيز خان در خشم شد و گفت كه مگر اين مرد مىپندارد كه ما جامه نديدهايم ؟ فرمود تا در خزاين باز كرده از هر جنسى كه با احمد بود صد خروار و دويست خروار بيرون آورده و بر هم نهادند چنان كه احمد خجل شد و فرمود تا جامههاى احمد را غارت دادند . پس متاع آن دو ديگر آوردند از ايشان سؤال فرمود گفتند كه ما اين متاعها خاص از براى پادشاه آوردهايم و نمى - فروشيم . پس متاع ايشان ستده و فرمود تا هر جامهاى را از نخ و نسيج يك بالش زر دادند و هر دو كرباس را يك بالش نقره و بالش زر پانصد مثقال زر بوده و بالش نقره همينقدر . و قيمت بالش نقره هفتاد و پنج دينار زر ركنى بود . پس چون جامههاى ايشان تمام ستد و بها داد فرمود تا قيمت جامههاى احمد نيز به همان حساب بالش دادند و ايشان را نواخته و علوفه داده و چنان كه ذكر رفت چهارصد و پنجاه بازرگان از همان بلاد و از بلاد ماوراء النهر جمع كردند يعنى به هر اميرى و نوينى و پادشاهزادهاى دو سه از تفاق ( ؟ ) خود از مسلمانان پيدا كرده و برنشانده و با هر قومى يكى از مغول به سبيل بدرقه همراه كرده و فرستاده و آن پيغام كه ذكر رفت به سلطان محمد داد . پس چون اقبال سلطان محمد را روز آخر بود ايشان را فرموده تا بقتل آوردند . گويند چون اين خبر به سمع شاه جهانگير رسيد عنان تماسك و تمالك از دست او برفت و از تاب خشم بيقرار شد و سه شبانهروز بر پشتهاى شد و زارى و گريه مىكرد و روى بر خاك نهاده بود و مىگفت خدايا مرا بر اين تازيكان ظالم مسلط گردان كه تو مىدانى كه در اين گناه من پيش قدم نبودم و قصد ايشان نكردم و بنياد وحشت از من نيست . سر برآورد و گويند آوازى شنيد كه برو كه ترا بر